" ساعت ٢٣:٣٠، صدای زنگ گوشی " ...
- بله؟! ...
- سلام ...
- ...
( جواب این سلام، واجب نیست!! )
- می دونم گفته بودی زنگ نزنم ... ولی قطع نکن! تو رو خدا ...
( چیزی درونم می گه این آخرین باریه که تماس می گیره!! )
- چیه؟! بگو ... ( با لحنی سرد و بی تفاوت، کاملا )
- ببین تو رو خدا به حرفام گوش کن ... خواهش می کنم ...
- ...
( سکوت من مطمئنش می کنه که دارم گوش می دم. )
- من هنوزم سر حرفم هستم ... هنوزم دوستت دارم ...
( اینو میگه و مکث می کنه )
- ...
- نمی تونم بدون تو زندگی کنم ... نمی تونم فراموشت کنم ...
( امان از این نامردمان روزگار!! )
- ...
- می دونم که ازدواجم اشتباه بود!! ... از سر لجبازی این کار رو انجام دادم ... با خودم لجبازی کردم. می خواستم به خودم دهن کجی کنم ...
- ...
- ولی بیشتر از یک سال و نیمه که با همسرم رابطه ندارم!! ... باور کن ...
- ...
- نمی تونم اینجوری ادامه بدم ... اون بچه می خواد و من نمی خوام ... یادمه تو هم از بچه بدت میومد ... مگه نه؟! ...
- ...
( یه نفس کوتاهی می کشه و با لحن آرام و مهربانی ادامه میده!! )
- نمی تونم این وضع رو تحمل کنم ... تو همه اش جلوی چشممی ... نمی تونم فراموشت کنم ... نمی خوام فراموشت کنم ...
- ...
( با لحنی اغوا کننده پیش میره!! )
- من دوستت دارم ... عاشق یه لحظه خندیدنتم ... عاشق دستاتم ... عاشق لحن صداتم ... عاشق طرز نگاهتم ... حرف زدنتو دوست دارم ... می پرستمت باران!! ... بهم رحم کن، دارم از بین می رم ... دارم می سوزم ...
- ...
- تو رو خدا یه چیزی بگو دیگه ... چرا ساکتی؟! ...
- ...
( توی قلبم که اصلا!! ... توی ذهنم دنبال چیزی می گردم ... دنبال یه حادثه که چند سال پیش از این امکان وقوعش می رفت!! )
- من نباید اونجوری تو رو ترک می کردم ... نباید با تو اونقدر بی انصاف رفتار می کردم ... امیدوار بودم که برگردم پیشت و منو ببخشی ... منو می بخشی؟! ...
- ...
- به خدا روز و شبم تویی ... هر جا رو می کنم یاد توئه ... بی تو آروم و قرار ندارم ... همۀ آرزوهام تو شدی ... بی تو هیچی برام معنی نداره ... حتی خودمم تهی شدم ...
- ...
( بعد از گذشتن از اون آتیشی که با گداختگی اش طلای ناب شدم، با این حرفای نرم و مهربون هم هیچی توی دلم تکون نمی خوره!! )
- نمی تونم این وضع رو تحمل کنم ... کمکم کن ... من بدون تو می میرم ...
- ...
- چند روزه اومدم تهران ... تو رو خدا یه قرار کوتاه باهام بذار ... می خوام ببینمت ... حاضرم جونمو بدم ولی اجازه بدی فقط یه بار دستاتو ببوسم!! ...
- ...
( به اینجا که می رسه بغض گلوشو می گیره ... و با لحنی که ازش مرور یه خاطره برمیاد، ادامه میده ... )
- یادته همیشه از سرد بودن دستات شکایت داشتی؟! ... یادته می گفتی هیچ کس از دستای سرد خوشش نمی آد؟! می گفتی همه از این دستا یه روز خسته می شن!! ...
- ...
( حالا می شد گریه کردنش رو فهمید ... )
- دارم تو تبِ گرفتن همون دستای سردت، می سوزم! ... همون دستایی که برای آدم، آروم و قرار میارن ... من هیچ وقت از اون همه آرامش و خنکی خسته نمی شم ... باور کن ...
- ...
- می دونم لیاقت تو رو ندارم ... می دونم باهات بد کردم ... می دونم در حقت بی انصافی کردم ... می دونم زجرت دادم ... ولی به خدا پشیمونم!!
- ...
- من دوستت دارم ... نمی تونم فراموشت کنم ... روز و شبام بی تو کابوسه ...
( به هق هق افتاده و از لحن صداش میشه التماس رو شنید ... )
- ...
- با من حرف بزن ... تو رو خدا ... زیاد نمی تونم تهران بمونم ... بیا ببینمت ... من اینجوری می میرم ...
- ...
- به من رحم کن ... تو تنها راه نجات منی ... تو فرشته زندگی منی ... تو منو از این جهنم نجات بده ...
( چند دقیقه سکوت می کنه و فقط صدای گریه ها و زجه هاش از پشت گوشی شنیده می شه ... ولی با این حرفاش نه چیزی در دلم تکون می خوره و نه حسی بیدار می شه ... )
- من دوستت دارم ... ( با گریه و نرمشی دو چندان )
- ...
( باز هم یه سکوت دیگه )
- باران؟! ( بغض آلود و دردمند )
- خدانگهدار ( خونسرد و متین )
ساعت ٢٣:۴٧
" همسرم وارد اتاق می شه و صدای زمزمه هاش نزدیک و نزدیک تر!! "
.
.
.
.
پ.ن:
من هک نشدم!! خودم هستم و کاملا خوبم ...