چکامه های عریان

راست بگو، راست بگو، راست ... فردوس برین ات کجاست
 
سال هایی که می گذرند ...
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸۸  

 

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا در خودم، خاموش خاموشت کنم؟!

چند سال از امشب بگذره، یکی با من همخونه شه

تا حس من نسبت به تو، یک شب بخواد وارونه شه؟!

 

 



 
ماهان ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸۸  
 
مسافر ...
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸۸  

 

 

پیش نوشت:

کسی آمد و برایم حکایتی از روشنی نقل کرد. کسی که در آستانۀ سفر بود و می خواست بنویسمش. می خواست در منزل خصوصی ام، و به انتشاری عمومی بنویسمش. نشست و برایم گفت. چشمهایش زنده و بیدار می نمود. کسی که به سوی وارستگی می رفت، به سوی رهایی ...

و آنقدر یکتا و عزیز بود که خواسته اش را به دو دیدۀ منت گذاشتم و درِ منزل خصوصی ام را به رویش گشودم. آنچه می خوانید، بدون هیچ ویرایش ادبی و گفتاری، عینا نقل گفته های این عزیز است.

 

 

 

"مدتها بود که از ته دل نخندیده بودم. تا این که بعد از چهار ماه، به طور کاملا اتفاقی باهاش هم مسیر شدم. همراه یک نفر دیگه داخل تاکسی نشسته بودم، مسیر رو به راننده گفت و نگاهی گذرا به ما دو نفر که نشسته بودیم، انداخت و سوار شد. همیشه فکر می کردم اگر روزی ببینمش واکنش خاص و دگرگونه ای خواهم داشت ولی چنین نبود. خیلی عادی و معمولی، انگار که هر مسافر دیگه ای بجز اونه و عاری از هر هیجانی که این چهار ماه رو زیر سوال ببره، آروم نشسته بودم.

می دونستم اگر تصادفا روزی منو ببینه هیچ اعتنایی نمی کنه و در نگاهش بجز نفرت و کینه چیزی نخواهد داشت، ولی نمی دونستم به این سرعت و آسونی می تونه فراموشم کنه. عزیزان تازه وارد به زندگی، چه ها که با پیشینۀ خاطرات آدم نمی کنند!!!

چند دقیقه گذشت، مطمئن شدم که در اون نگاه گذرایی که موقع سوار شدن داشت، منو نشناخته. کم کم حس عجیبی گرفتم. حس کردم زنجیرهایی هست که داره از من بریده می شه و باز شدن و افتادنش باری رو از روی دوشم سبک می کنه. احساس رهایی وصف ناپذیری می کردم. چقدر درختهای کنار خیابون زیبا شده بودن و اون پیرزنی که دست نوه اش رو گرفته بود چه چشمهای مهربونی داشت. چیزی که از درونم می جوشید و اونقدر آزادم می کرد، عجب لطیف و بی پایان و شگرف بود. نرمش عجیبی در همۀ لحظاتم حس می کردم. حس می کردم در اون ساعات غروب و تاریکی، بجز نور و روشنایی هیچ چیز نمی بینم. چقدر اون لحظات رهایی و سبکی، شیرین و دلپذیر بود.

به مقصد رسیدیم و پیاده شدیم. برای خرد کردن پولش کمی معطل راننده شد. در فاصله ای بیست سانتی متری از هم ایستاده بودیم و اینچنین منو نمی شناخت!! کرایه ام رو پرداخت کردم و مسیر خودم رو پیش گرفتم. لذت می بردم از این فراموشی انسان که بارها شنیده بودم و این گونه ندیده بودمش!!

ناگهان حس خنده ای دلم رو پر کرد. رو به سمت دیگه ای کردم و لبخند بزرگی زدم. ولی لبخند کافی نبود. دلم می خواست با تمام وجود بخندم. می خواستم حالا که حس رهایی و سبکی دارم با همۀ وجودم قهقهه بزنم. رفتم به سمت فضای سبزی که اسمش رو به خاطر ندارم. راه رفتم و خندیدم و خندیدم و خندیدم. چقدر این رهایی شیرین و شیرین و شیرین بود. افتادن این بار سنگین، چقدر برام طعم آزادی و آسودگی داشت. من پرواز می کردم ... پرواز.

.

حالا دیگه هیچ یک از اون روزهای تاریک و سرد گذشته برام معنی نداشتن. اون روزهایی که به لحظه لحظۀ علاقه و اشتیاق و انرژی من خیانت کرد و پاکی و زلالی قلبم رو ازم گرفت. اون روزهایی که معصومیت و تعهد رو از قلب دوستم بی رحمانه بیرون کشید و کشت!! آه که چقدر حقیر و کوچک و ترسو بود و عجب وجدان آسوده ای داشت در غارت کردن و خراب کردن دیگران.

حالا دیگه برام مهم نبود که اون دوست صمیمی اش که اونهمه بهش می نازه و باهاش سفره یکی می شه، چطور از پشت سر به حماقت ها و حقارتها و نادانیش می خنده. حالا دیگه مهم نبود که اون دختر بهمن ماهی که زمانی عاشقش بود و تشنۀ دیدن یک لبخندش، در تماس هایی که با من داره، اونطوری تحقیر و تمسخرش می کنه. حالا دیگه مهم نبود که خون خشکیدۀ علاقه های موندۀ روی دستش رو زمانی می خواسته با مظاهر مالی بشوره و نتونسته.

آره ... حالا دیگه معنی نداشت. هیچی اش، نه اسمش، نه خودش، نه اون چیزهایی که بهش مرتبط می شدن و نه همۀ اون گند و کثافت هایی که سر دو نفر به صورت همزمان بالا آورده بود!! نه اون ذهن متحجر و خشک و متعصبی که داره و تو قالب پوسیده اش اسیره، و نه اون قلب متعفن و لجنی که فکر می کنه زنده ست و می تپه.

چقدر رهایی و آسودگی و آزادی ام، لذت بخش و آرام و روشن بود. ساک وسایلم رو برداشتم و سبک و استوار به سمت ایستگاه راه آهن رفتم تا به قطار برسم."

 

 



 
یک لیوان چای داغ!! ...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸۸  
 
اوراق بهادار 2!! ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸۸  
 
طبقه هفتم، واحد 28!! ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸۸  
 
شربت لیمو با طعم باران!! ...
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸۸  

 

 

* به یاد همسر درگذشته ام ...

 

 

 

 

تب دارم. دلم هوای با تو بودن رو داره. هوای راه رفتن دو ساعته تو خیابون "پاریس" رو. دلم تو رو می خواد که دستمو آروم بگیری و تمام طول اون خیابون رو باهام قدم بزنی. دلم می خواد توی ویلای "میانکی"، روی همون تاب سفید رنگ که یه صندلی مخمل اخرایی داشت، می نشستم و برام یه شربت لیمو می آوردی تا این تب لعنتی ام فروکش کنه. یادته بهش می گفتی "شربت لیمو با طعم باران"؟!

چقدر دوست داشتم همین الان روی اون تاب بودم و کنارم می نشستی و در مورد رنگ برگهای درخت جنگل روبروی ویلامون انقدر حرف می زدی تا مثل اون روز خوابم ببره. یادمه اون روز تب شدیدی داشتم. منو تقریبا رو دست گرفتی و بردی دکتر. اونم وقتی از وضعیت و سابقۀ من باخبر شد حسابی باهات دعوا کرد. یادش به خیر ... توی اون حال نزاری که داشتم، حتی یه لحظه، لبخند از لبم محو نمی شد.

چقدر اصرار می کردی که برگردیم. ولی من دلم می خواست روی اون تاب سفید رنگ بشینم و تو نگران من باشی!!

عصر خنکی بود. نشسته بودیم کنار باغچۀ گل کاری شدۀ ویلا و به قطره های درشت و زلال آب روی "سیکاس" ها خیره شده بودیم. همون موقع حالم دوباره بهم خورد و منو با عجله بردی روی تخت خوابوندی. بهت گفتم: "حالا که من قدم از ایستادن کوتاه شده، لااقل پنجره رو باز بذار و بیا دربارۀ رنگ برگای نارنجی اون درخت "توسکا" بهم بگو". تعجب و مهربونی بی حد، ته نگاهت دو دو می زد. اومدی و پیشونی مو نوازش کردی. نفهمیدم من خیلی داغ شده بودم یا دستای تو خیلی سرد بود ...

چقدر اصرار می کردی که برگردیم. ولی من دلم می خواست روی اون تخت، رو به جنگل دراز بکشم و تو نگران من باشی!!

لب دریا نشسته بودیم. تقریبا نمی تونستم نفس بکشم. حتی یه لحظه از من چشم برنمی داشتی. خنده ام گرفت و بهت گفتم: "به جای این که به من خیره بشی، ببین آفتاب چقدر قشنگ داره غروب می کنه. این جا، این لحظه و همین الان، بهترین زمان زندگی منه. بذار برای تو هم بهترین لحظه باشه". یادم می آد همون موقع دستمو گرفتی و گفتی: "الان و اینجا بهترین لحظۀ زندگی منه و دلم می خواد تو همیشه در زندگی من حضور داشته باشی". نگاهت کردم. پرسیدی: "با من ازدواج می کنی؟"

چقدر اصرار می کردی که برگردیم. ولی من دلم می خواست کنار همون ساحل، رو به دریا بشینم و تو نگران من باشی!!

.

ممنونم که امروز کنارم هستی. همین که خیابون "پاریس" رو اومدی پایین و روی اون تاب سفیدی که صندلی مخمل اخرایی داره، کنارم نشستی، ارزشش یک دنیا بود.

- راستی میای بریم قطره های آب روی اون "سیکاس" ها رو بشمریم؟!

لبخند می زنی و دستت رو به طرفم می گیری و بلندم می کنی. عجیبه که من امروز هم تب دارم!!

- وای! این شربت چقدر خوشمزه ست.

لبخند می زنی و صدای مهربونت فضا رو پر می کنه:

- شربت لیموئه، شربت لیمو با طعم باران!! ...

 

 

 



 
حلقه!! ...
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸۸  

  

 

 

گفت: هر وقت تو بخوای. بهت قول می دم کارای دفاعیه ات که تموم شد با هم بریم. تا هر وقت دوست داشته باشی می تونیم بمونیم. تا اون موقع حلقه هامون هم آماده شدن.

چیزی نگفتم. فقط بهش لبخند زدم.

اومد جلو و دستاشو دورم حلقه کرد و با لحن آرومی گفت: بی صبرانه منتظرم که اون روز برسه. چه مراسم باشکوهی در انتظار ماست. هنوز نمی دونم چه کار خوبی انجام دادم که در جوابش خدا تو رو بهم هدیه داده.

اینو که گفت، دلم لرزید. زل زدم تو چشمهاش و پرسشگرانه نگاهش کردم. منو به خودش چسبوند و آهسته گردنم رو نوازش کرد.

هجوم افکار دست از سرم بر نمی داشت. خسته بودم، خیلی ...

گفت: می تونم ازت یه سوال بپرسم؟ با سر تائید کردم که آره. دستمو گرفت و منو به سمت پنجره برد. حوالی اذان صبح بود. صدای موج های دریا از پنجرۀ باز به گوش می رسید. شونه هامو گرفت و نگاهم کرد. گفت: دلم می خواد راستشو بهم بگی. نگاهش کردم که یعنی مطمئن باشه بجز راست چیزی از من نمی شنوه. سرش رو پایین انداخت و گفت: منو دوست داری؟ مطمئنی که من شریک خوبی برات هستم؟

دستاشو گرفتم. داغ داغ بود. سرش رو بلند کرد و اشکی رو که از روی گونه ام پایین می اومد، دید. لالۀ گوشمو بوسید و گفت: معذرت می خوام. سوال بی جایی پرسیدم. خواهش می کنم گریه نکن. تو گریه کنی من می میرم.

سرم رو روی سینه اش فشار دادم. احساس امنیت عجیبی داشتم. صدای ضربان قلبش آرامش خلسه واری بهم می داد.

.

حالا نیاز داشتم که بخوابم ... بعد از دو ماه و هشت روز بیداری باید می خوابیدم ... نیاز داشتم که همون جا، تا ابد به خواب برم ... تا همیشه ... و خوابیدم.

چهل روز بعد، روی کشتی Annus Mirabilis، اون حلقۀ ساخته شده از بوردای جواهرات لندن رو دختری دستش کرد که همیشه تو خواب های من، همراهیم کرده بود ...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:

مرا کیفیت چشم تو کافی ست ...

 

 

 

 



 
نامه ای به یک فاحشه!! ...
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳۸۸  

 

 

* پیش نوشت:

آنچه در این غربت می گذرد، گفتنی نیست. ولی فاصله ها معیاری شده اند برای درک کردن. دوری فرصتی شده است برای دیدن حقایق. غنیمتی شده است برای شستن غبار و خواب آلودگی از دیده و نگاه. دلیلی شده است برای بیداری از خواب خرگوشی. اینجا می فهمی که زخم های کهنۀ زنان سرزمینت چه بوی عفونتی گرفته است. اینجا می توانی از عادت ها و روزمرگی هایی که مردمانت ساخته اند، دور شوی و برای دردهای حقیقی بشر، های های گریه کنی!! اینجا می توانی مرگ تدریجی مردمانت را ببینی و معنای انسانیت را به خاطر آوری.

وآنچه من چشیدم، آنچه من به چشم تجربه دیدم، حکایت از تدوام ضربه هایی دارد که حرمت انسانی ات را، حرمت زنانگی ات را، سالهاست در سرزمین مادری ات شکسته و می شکنند!! و هنوز نمی دانند در آبادی های آن سوی مرز، چه نگاه های سرزنش باری، بی خردی مردمان سرزمینم را با مفاهیم تیزی می بُرد!! ...

 

 

 

 

سلام فاحشه!! ...

تعجب کردی؟!

می دانم ...

در کسوت مردمان آبرومند،

اندیشیدن به تو، رسمی شهوت انگیز و،

گفتن از تو، عرفی ننگ و ممنوع است!!

ولی من دیدم،

دیدم برای چه تن می فروشی و گریه می کنی هر بار از سر ناچاری

و دیدم آنان که در آغوشت کشیده بودند، چه ناگهان تو را پلید و آلوده خواندند!! ...

.

راستی، روسپی آبرو ریختۀ آبرومند!!

تا به حال از خودت پرسیده ای، چرا اگر در سرزمین من و تو،

زنی در تنها راهی که برایش باقی گذاشته اند، زنانگی اش را بفروشد،

غیرتِ نداشتۀ تمام گرسنگانش بر او خشم می گیرد و ننگش می زنند؟!-

ولی اگر همان زن، کلیه اش را بفروشد تا شوهر زندانی اش را آزاد کند،

کارش را "ایثار و گذشت" می نامند؟!! ...

مگر هر دو از یک جسم نیست؟! مگر هر دو "تن فروشی" نیست؟!

.

در سرزمینم مردانی(!!) را می بینم که دین خدا را می فروشند، به قیمت دنیا ...

مردانی(!!)‌ را می بینم که حرام می خورند، در ظاهری حلال ...

مردانی(!!) را می بینم که عشق را قربانی کردند، به قیمت غرور ...

مردانی(!!) را می بینم که خون علاقه را شستند، با پول ... 

شرف و آبرویت را شکر، فاحشه!!

که از تنت می فروشی، نه از دین و آزادگی ات ...

.

دیدم وضو گرفتی و گریستی و لرزیدی ...

دیدم آرزویت بجز بندگی نبوده و نیست ...

دیدم غسل کردی و جای زخم ها و کبودی هایت را در اشک و اندوه، مرهم گذاشتی ...

دیدم روزه ات را افطار می کنی و ماه محرم را تعطیل هستی!!! ...

.

ای وای بر انسان!!

.

می ترسم ...

می ترسم خداوند این مردان(!!)، در جمعه بازار دین، به حراجی ابدی برود!! ...

می ترسم زهد را بساط کنند و غسل را نشناسند و حرم و امنیت ندانند!! ...

می ترسم پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشند و محرم را هم تعطیل نکنند!! ...

.

می ترسم فاحشه ...

من برای بانوان سرزمینم بسیار می ترسم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:

کس نداند که در آن دم به تو و من چه گذشت

تو نفس می زدی و من ز نفس افتادم ...

 

 



 
خواب صبح جمعه ی اسفند!! ...
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸۸  
 
اوراق بهادار!! ...
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۸  
 
استدراک!! ...
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸۸  

 

 

" پارک ملت ... چهارم خرداد ٨٨ "

 

 

 

نیم ساعتی می شد که نشسته بود جلوم و داشت مثل ابر بهار گریه می کرد!!

- حالا می فهمم تو چی کشیدی و دم نزدی این همه مدت ... بمیرم برات که انقد واضح می گفتی و نمی فهمید!! ... چه جوری این همه وقت باهاش سر کردی؟! ... فکر کنم تو تنها کسی بودی که همه جوره باهاش ساختی!

زمانی نه چندان دور، درگیرش شده بود. و حالا تجربه ای رو با من سهیم می شد که برای من مدتها بود طعم علاقه ای کهنه و غبار گرفته می داد، و یادآوریش درست به همون تلخی و زجرآوری روزهای نخست!

- خوب حالا چرا انقد عصبانی و ناراحتی؟ ... مگه نمی گی تموم شده؟ ... پس خودتو اذیت نکن دیگه با این چیزا ... بذار به حساب این که قدر و ارزشت رو نمی فهمید ... مگه خودت همیشه نمی گفتی که خر، قیمت نقل و نبات رو نمی دونه؟ ... خوب اینم یکی از همون دراز گوشا ... تموم شد و رفت دیگه.

اگرچه می دونستم این حرفها آبی نبود که بتونه این آتش رو خاموش کنه. می فهمیدم رابطۀ سختی باهاش داشته. و می تونستم حقیقتا درکش کنم. همین ها رو هم بهش گفتم.

- آخه من تعجب می کنم ... یعنی این آدم نرفته یه دقیقه با وجدان خودش خلوت کنه؟! ... یعنی هیچ وقت خودش رو متهم نمی کنه؟! ... یعنی همیشه بقیه مقصرن و اشتباه می کنن و ایشون همیشه درست می گه و عمل می کنه؟! ... ای خدا! آخه درک و شعورم خوب چیزیه ... والا انصاف هم چیز خوبیه ... چرا موقع ادعا کردن که می شه، جلوتر از همه سینه سپر می کنه و گنده گنده حرف می زنه؟ ... ولی به پای عمل که می رسه دور خودش می چرخه و خودشو می زنه به خریت و نفهمی؟!

حق داشت. به حقیقتی بی پرده اشاره می کرد که از شدت روشنی مثل آفتاب روز می درخشید. و من می دونستم به موازات حرفهایی که می زد، با چه غوغایی در خودش روبرو شده. و تنها چارۀ تسکینش، همسویی بود.

- من و تو که نفرای اول نبودیم! با همه همین جوره رفتارش ... اول جوری جلوه می کنه که فکر می کنی هنوز یه آدم چیز فهم تو این دنیا پیدا می شه ... با حرفاش خودشو می کشه بالا، ولی بعد ... از بس که مغروره و برخورنده رفتار می کنه، گورش رو می کَنه و خودش با سر سقوط می کنه ... با تکرار کردن ایده های دیگران و حفظ کردن روشها و عقاید اونا فکر می کنه شکل درست همه چیز رو می دونه و نیازی نداره با خودش روبرو بشه ... فکر می کنه اگه چهارچوبش رو بشکنه و از راه های جدید حرکت کنه امنیت ذهنی و روانیش به خطر میفته ... واسه همین به تغییر فکر نمی کنه و داخل فضای خودش دور می زنه ... خوب به من و تو چه؟!! ... بذار دور خودش بچرخه و با همین فهمش زندگی کنه ... بالاخره یه روزی میاد که بوی تعفن می گیره ... تو واسه چی ناراحت می شی؟! ... اگه جای من بودی چه می کردی پس؟!!

گریه اش آروم تر شد. ولی هنوز با دردهایی که آروم نمی شدن، کنار نمی اومد. با زخم هایی که خورده بود، با زجرهایی که کشیده بود، کنار نمی اومد. و من به روشنی می فهمیدمش.

- پس چرا وقتی حرف از قیمت نفت و سکه و انتخابات و تورم و ترافیک و کار و پروژه و هزار کوفت و زهر مار دیگه که می شه، واسۀ هر کدومشون می تونه یه کتاب قانون جدید به همراه تموم راه حل های اساسی ارائه نشده نشون بده؟! ... چطور می شینه مشکلات مردم و تمام عیب و ایرادای رفتاری و گفتاری و کرداری شون رو حلاجی می کنه و خم و چم اشتباهاشونو می کشه بیرون و برات توی لفافۀ دلیل و منطق می پیچه و یه کتاب کامل از چرندیات نشخوار نکردۀ ذهن خودش تحویلت می ده، اون وقت نمی تونه بشینه وجدان خودشو قاضی کنه تا بفهمه اشکال کار خودش از کجاس؟! ... یعنی نمی تونه خودشو واسه یه بار هم شده زیر سوال ببره و واسۀ خرابکاریای خودش هم دلیل و برهان ببافه؟! ... یعنی فقط بلده تو رو بذاره زیر ذره بین که چی می گی و به کی می گی و چی می پوشی و چه جوری می پوشی و کجا می ری و چه می کنی و طبق قوانین صادره از عقل و منطق ایشون به چه هیات و هیبتی باید در بیای تا مورد پسندش واقع بشی؟!! ... و اگر چنین چیزی اتفاق نیفته، این تویی که محکوم و مطرودی؟! ... این تویی که نمی فهمی؟! ... این تویی که حساسیت هاشو نمی شناسی و رعایتشون نمی کنی؟! ... مگه وقتی تو زندگیم نبود، واسه ادارۀ امورم فلج بودم و هیچی حالیم نمی شد؟ ... یعنی بنده یونجه و علف می خوردم و ایشون برنج و نون گندم؟!! ... این طرز رفتارش تو کَتِ من نمی ره خوب ... به جان تو اگه بتونم هضمشون کنم.

دیگه گریه نمی کرد. گلایه هاشو کرد و حرفش رو زد. اگرچه می دونستم تلنگر یه خاطره که هر آن ممکن بود از ذهنش بگذره، می تونه حال و هواشو دوباره بارونی کنه.

- من می فهمم چی می گی ... ولی مگه نمی گی تموم شد؟! ... به جهنم ... اصلا سر قبرش دسته دسته گل حسرت در بیاد ... بی خیال همه چیز باش و به جریان زندگی خودت بچسب ... فعلا هم بلند شو بریم یه بستنی مَشتی بزنیم تو رگ که بعد از این حرص و جوش خوردنای الکی خیلی می چسبه.

لبخند شیرینی زد. اگرچه نم اشک تو چشمهاش دیده می شد ولی چشمهاش به واقع می درخشید.

................................................................................................................

.

.

.

.

کات!!

عالیه، مرحبا ...

خوب دوستان، همگی خسته نباشید ... برای امروز کافیه ... برداشت خوبی بود ... ممنون ...

.

.

.

پشت این همه حرف و دور از هیاهوی اشک و اندوه صحنه، بوسه ای گرم و طولانی انتظارش رو می کشید ...

 

 

 



 
فرشته!! ...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 

نمی دونم چندمین بیسکوئیت بود که داشتم از خوردنش لذت می بردم و در عین حال غرق تماشای اون گروهی بودم که داشتن نمایشنامه تمرین می کردن ... حس کردم یکی رفته تو نخ من و داره زل زل نگاهم می کنه ... چشم برگردوندم ... اومد جلو و گفت: ببخشید فرشته خانوم، میشه وقتتون رو چند لحظه ای بگیرم؟!

اگرچه حس ششمم می گفت این آدم یه جورایی آشناست ولی چون اسمم فرشته نبود خیلی ساده جواب دادم: ببخشید، ظاهرا اشتباه گرفتین ... و اومدم دوباره رو برگردونم به دیدن تمرین نمایش که با لحن آرومتری گفت: اشتباه نگرفتم خانوم! فقط فرشته ها هستند که همیشه سر یه ساعت معین یه جای معین حضور دارن!!

اینو که گفت دقیق تر نگاهش کردم بلکه بتونم بشناسمش. با همون لحن آروم دوباره ادامه داد: فقط فرشته ای مثل شما می تونه تو این هوای عالی بهاری، هر روز سر ساعتی معین اینجا توی پارک نشسته باشه و در حالی که داره با لذت بیسکوئیتش رو می خوره و آدم رو به هوس میندازه، محو تماشای تمرین اون نمایشی بشه که سایرین به ندرت ازش سر در میارن!

حرفش که تموم شد لبخند گرمی تحویلم داد. همزمان بستۀ بیسکوئیت رو به طرفش گرفتم و گفتم: بفرمائید. بدون هیچ تعارفی برداشت و شروع به خوردنش کرد. هنوز داشتم با دقت خاص خودم نگاهش می کردم که گفت: انصافا به بیسکوئیت سالم و خوشمزه ای علاقه مندی. لبخند زدم و پرسیدم: حالا در مورد این فرشته اطلاعاتتون چقدره؟! بهم خیره موند و همینجور که ازم چشم برنمی داشت گفت: خوب، همینایی بود که گفتم. زیاد نمی دونم. فقط می دونم یه فرشته هست که چهار روزه سر یه ساعت خاص میاد به پارکی که خیلی دوسش داره، و می شینه رو یه صندلی خاص و در حالی که بیسکوئیتش رو می خوره با چشمهای نافذ و تاثیر گذارش در حرکات اون نفراتی که دارن نمایشنامه شون رو تمرین می کنن، غرق می شه. بعد از مدتی هم بلند میشه و یه مسیر خاص رو قدم می زنه و از پارک بیرون می ره.

با بی قیدی خاصی بلند خندیدم و گفتم: عجب. پس معلومه فرشتۀ بیکار دیگه ای هم هست که چهار روزه همین کار رو انجام می ده، ولی بستۀ بیسکوئیتی همراهش نیست و به جای اون، خودش رو با کار دیگه ای مثل رفتن تو نخ سایر فرشته ها سرگرم نگه می داره.

جوابی نداد و اجازه خواست روی صندلی بشینه و خودش رو معرفی کنه. خودشو که معرفی کرد، وا رفتم!! شاید انتظار داشتم اسم دیگه ای بشنوم. اسم هر آشنایی که ممکن بود زمانی فراموشش کرده باشم. درست هر اسمی بجز خسروان! و تازه اینجا بود که شناختمش.

خودم رو معرفی نکردم. لازم نبود، چون می دونستم منو می شناسه!

چند لحظه ای سکوت برقرار شد و بعد با لحنی آروم و صمیمی گفت: فکر کردی من تو رو به این راحتی از دست میدم؟! یه فرشتۀ آسمونی رو که اشتباها مثل مسافر کوچولو روی زمین فرود اومده بین این همه آدم نما؟! ...

نمی دونم چرا ناگهان یه بغضی راه گلوم رو بست. شاید اشاره اش به مسافر کوچولو منو یاد یه ترکیب آشنا انداخته بود. انگار در همون لحظه فکرم رو خوند، چون با لحن غمگینی گفت: جدا به خاطر جدایی تون از هم متاسفم، اگه دوست داری در موردش باهام حرف بزن. با لحن محکمی که خودمم کمابیش از شنیدنش تعجب کردم، گفتم: ولی من حتی ذره ای متاسف نیستم. باید احمق می بودم که ازش جدا نشم. اون آدم و اتفاقاتی که افتاده متعلق به گذشتۀ منه و من هرگز در گذشتۀ خودم زندگی نمی کنم.

لبخند تلخی زد، دستم رو به آهستگی بالا برد و بوسید.

 

 

 

پ.ن:

این داستان ادامه ندارد!! ...

 



 
تنوع طلبی!! ...
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 

اگر بخواهی دکور اتاقت را زود به زود تغییر دهی،

می توانی اتاقت را پر از "ماهی کوچولو" کنی!! ...

 

"ماهی کوچولو" ها خیلی زود می میرند،

و ماهی دیگری جای ماهی کوچولوی قبلی را خواهد گرفت!!

و این یعنی تنوع طلبی!! ...

 



 
اعتراف!! ...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 

" ساعت ٢٣:٣٠، صدای زنگ گوشی " ...

 

 

- بله؟! ...

- سلام ...

- ...

( جواب این سلام، واجب نیست!! )

 

- می دونم گفته بودی زنگ نزنم ... ولی قطع نکن! تو رو خدا ...

 

( چیزی درونم می گه این آخرین باریه که تماس می گیره!! )

 

- چیه؟! بگو ... ( با لحنی سرد و بی تفاوت، کاملا )

- ببین تو رو خدا به حرفام گوش کن ... خواهش می کنم ...

- ...

( سکوت من مطمئنش می کنه که دارم گوش می دم. )

 

- من هنوزم سر حرفم هستم ... هنوزم دوستت دارم ...

 

( اینو میگه و مکث می کنه )

- ...

- نمی تونم بدون تو زندگی کنم ... نمی تونم فراموشت کنم ...

 

( امان از این نامردمان روزگار!! )

 

- ...

- می دونم که ازدواجم اشتباه بود!! ... از سر لجبازی این کار رو انجام دادم ... با خودم لجبازی کردم. می خواستم به خودم دهن کجی کنم ...

- ...

- ولی بیشتر از یک سال و نیمه که با همسرم رابطه ندارم!! ... باور کن ...

- ...

- نمی تونم اینجوری ادامه بدم ... اون بچه می خواد و من نمی خوام ... یادمه تو هم از بچه بدت میومد ... مگه نه؟! ...

- ...

( یه نفس کوتاهی می کشه و با لحن آرام و مهربانی ادامه میده!! )

 

- نمی تونم این وضع رو تحمل کنم ... تو همه اش جلوی چشممی ... نمی تونم فراموشت کنم ... نمی خوام فراموشت کنم ...

- ...

( با لحنی اغوا کننده پیش میره!! )

 

- من دوستت دارم ... عاشق یه لحظه خندیدنتم ... عاشق دستاتم ... عاشق لحن صداتم ... عاشق طرز نگاهتم ... حرف زدنتو دوست دارم ... می پرستمت باران!! ... بهم رحم کن، دارم از بین می رم ... دارم می سوزم ...

- ...

- تو رو خدا یه چیزی بگو دیگه ... چرا ساکتی؟! ...

- ...

 

( توی قلبم که اصلا!! ... توی ذهنم دنبال چیزی می گردم ... دنبال یه حادثه که چند سال پیش از این امکان وقوعش می رفت!! )

 

- من نباید اونجوری تو رو ترک می کردم ... نباید با تو اونقدر بی انصاف رفتار می کردم ... امیدوار بودم که برگردم پیشت و منو ببخشی ... منو می بخشی؟! ...

- ...

- به خدا روز و شبم تویی ... هر جا رو می کنم یاد توئه ... بی تو آروم و قرار ندارم ... همۀ آرزوهام تو شدی ... بی تو هیچی برام معنی نداره ... حتی خودمم تهی شدم ...

- ...

 

( بعد از گذشتن از اون آتیشی که با گداختگی اش طلای ناب شدم، با این حرفای نرم و مهربون هم هیچی توی دلم تکون نمی خوره!! )

 

- نمی تونم این وضع رو تحمل کنم ... کمکم کن ... من بدون تو می میرم ...

- ...

- چند روزه اومدم تهران ... تو رو خدا یه قرار کوتاه باهام بذار ... می خوام ببینمت ... حاضرم جونمو بدم ولی اجازه بدی فقط یه بار دستاتو ببوسم!! ...

- ...

 

( به اینجا که می رسه بغض گلوشو می گیره ... و با لحنی که ازش مرور یه خاطره برمیاد، ادامه میده ... )

 

 

- یادته همیشه از سرد بودن دستات شکایت داشتی؟! ... یادته می گفتی هیچ کس از دستای سرد خوشش نمی آد؟! می گفتی همه از این دستا یه روز خسته می شن!! ...

- ...

( حالا می شد گریه کردنش رو فهمید ... )

 

- دارم تو تبِ گرفتن همون دستای سردت، می سوزم! ... همون دستایی که برای آدم، آروم و قرار میارن ... من هیچ وقت از اون همه آرامش و خنکی خسته نمی شم ... باور کن ...

- ...

- می دونم لیاقت تو رو ندارم ... می دونم باهات بد کردم ... می دونم در حقت بی انصافی کردم ... می دونم زجرت دادم ... ولی به خدا پشیمونم!!

- ...

- من دوستت دارم ... نمی تونم فراموشت کنم ... روز و شبام بی تو کابوسه ...

 

 

( به هق هق افتاده و از لحن صداش میشه التماس رو شنید ... )

- ...

- با من حرف بزن ... تو رو خدا ... زیاد نمی تونم تهران بمونم ... بیا ببینمت ... من اینجوری می میرم ...

- ...

- به من رحم کن ... تو تنها راه نجات منی ... تو فرشته زندگی منی ... تو منو از این جهنم نجات بده ...

 

( چند دقیقه سکوت می کنه و فقط صدای گریه ها و زجه هاش از پشت گوشی شنیده می شه ... ولی با این حرفاش نه چیزی در دلم تکون می خوره و نه حسی بیدار می شه ... )

 

- من دوستت دارم ... ( با گریه و نرمشی دو چندان )

- ...

( باز هم یه سکوت دیگه )

 

- باران؟! ( بغض آلود و دردمند )

- خدانگهدار ( خونسرد و متین )

 

 

ساعت ٢٣:۴٧

" همسرم وارد اتاق می شه و صدای زمزمه هاش نزدیک و نزدیک تر!! "

.

.

.

.

پ.ن:

من هک نشدم!! خودم هستم و کاملا خوبم ...